دسته گلی تقدیم به خانم وزیر



سپیده دمان یک روز بهاری در اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۱ بود که با شادی از خواب برخاستم ، کلاس دوم دبستان بودم و جزو پیشاهنگان مدرسه . از شادی در پوست خود نمی گنجیدم، قرار بود مهمان های مهمی برای بازگشایی مدرسه امیر کبیر به روستای کودزر بیایند ،فرماندار اراک و سرکار خانم فرخ رو پارسا (۱۳۰۱-۱۳۵۹)وزیر آموزش و پرورش (۱۳۴۸-۱۳۵۱)وقت ، قرار بودمن خیر مقدم رادر دومین ورودی کودزر ، بگویم و دسته گلی هم تقدیم کنم ،مرحوم پدر بزرگ ام میرزا نصراله که سالیان درازی سمت کدخدایی را داشت تازه به‌ دیار باقی شتافته بود .
من و چند نفر از پیشاهنگان آن دوره را حدود یکی دو کیلومتر دور تر از مدرسه روستای کودزر با لباس پیشاهنگی کامل برای استقبال آوردند تاچشم کار می کردسبزه بود دشت رابوی شقایق های وحشی پر کرده بود . عروسی احمد دایی ملکی بود . مردم در مسیر چند تا طاق نصرت هایی برپاکرده بودند . دو مین مدرسه کودزر به نام امیر کبیر را مرحوم عزت رئیس که ریاست انجمن آن دوره را داشت می خواست در معیت خانم فرخ رو پارسا وزیر آموزش و پرورش و فرماندار استان مرکزی کلید بزند و افتتاح کند .
حدود ساعت ۹ یا ۱۰ صبح بود که چند تا ماشین در ورودی روستا پارک کردند و چند نفری پیاده شدند و به سمت ما آمدند . مرحوم عزت عمو به من اشاره کرد تا خیر مقدم بگویم ،خیر مقدم را با صدای رسا گفتم ،خانم وزیر لبخندی زد ودستی از مهرورزی به سرم کشید و دسته گل را از من گرفت و مرحوم عمو اعضای انجمن وقت به ترتیب ایستاده بودند ، خوش و بشی کردند پس از مراسم استقبال،مدعوین پیاده مسیر حدود ۲ کیلومتری را به سمت مدرسه جدید در شمال غربی روستا را طی می کردند ،در حالی طی مسیر کردیم که ساز و دهل نوازندگان عروسی هیات مدعو را با رقص و شادیانه نوازی همراهی می کردند ، مردم کودزر در طول مسیر سنگ تمام گذاشته و با آب و جارو کردن کوچه ها و خیابانها و منتظر بودند که با اشاره ای گوسفند و گاوهایی را که بیرون در منزل اماده نگه داشته بودند قربانی کنند ولی خانم وزیر با روحیه لطیف مهرورزانه اجازه نمی داد، چند قدمی با شتاب به جلو می رفت وممانعت می کرد ،برخی هم که وضعیت سفید خانم وزیر راارزیابی می کردند ، بیشتر به سیاه بازی متمایل می شدند 😂😂ولی خدایی همت و پشتیبانی مردم و احترام در حد عالی و لالیگا بود .
خانم پارسا مدام خنده بر لب داشت و با لبخند حرکت می کرد خانمی وزین شیک پوش با لباس رسمی مشکی که گلدوزی طلایی شده بود ، در بالا سر قناعت، مرحوم حاج عمو مختار طاق نصرت زیبایی را تزئین کرده بود بعد از قبرستان کهنه رد شدند و به سمت خرمنجا متمایل شدند لحظه به لحظه به جمعیت افزوده می شد . در حوالی خانه حاج اسماعیل عمو مرحوم حاج سلطانعلی سوار بر اسب کلاه خود را به احترام مهمانان برداشت و سواره به مسیر خود ادامه داد . سیل عظیم مردم روستا کمی جلوتر از منزل حاج محمد قاسم در شمال غربی مدرسه تازه تاسیس امیر کبیر در کنار شن و ماسه هایی که هنوز جمع آوری نشده بود گرد آمدند تا مرحوم عزت رییس،گزارش کار خودرا ازبدو تاسیس مدرسه را برای خانم پارسا و هیات همراه ارائه نماید .در حین خواندن گزارش من در بین خیل جمعیت گم شده بودم و بدتر اینکه جایی را نمی دیدم خودم را به قله کوپه شنی رساندم ،مرحوم عمو کلاه شاپوی مشکی رنگی بر سر داشت و کت و شلواری که آن هیگل تنومند را پوشانده بود ،مردم و میهمانان ساکت ماندند تا گزارش با صدای رسا خوانده شود . فلش های ممتد دوربین های عکاسان منظره قشنگی از نور و روشنایی را برایم تداعی می کرد .
خانم وزیر صحبت‌هایی مختصر و مفید داشت و سپس بازدیدی از داخل مدرسه و کلاسها انجام دادند .
خانم وزیر با طیب خاطر و خنده بر لب صحبت‌هایی با اهالی کردو سپس سوارماشین بنز شد و در حالیکه دست تکان می داد با هیات همراه روستا را ترک کرد .

انلاین اما ناتوان ،راهکار هایی برای رهایی از تله های فناوری

آنلاین اما ناتوان . تله های فضای مجازی

دنیای دیجیتال با تمام فرصت ها و جذابیت هایی که برای نسل جوان ایحاد کرده تله ها و آسیب هایی هم با خود به همراه آورده است و در صورت استفاده نادرست و بدون مدیریت سنجیده و صحیح به مانعی برای رشد وپیشرفت تبدیل می شود .

چگونه می توان از این دنیای پیچیده و پر آشوب به‌عنوان ابزاری برای انگیزه دهی ،یادگیری و رشد شخصی بهره برد بدون آنکه به تله های دیجیتال گرفتار شد .

شیوه نگرش ما به دنیای دیجیتال یک هدف کلیدی در این زمینه محسوب می شود ،نوجوانان باید یاد بگیرند که از فناوری بعنوان یک شریک و فرصت درمسیر رشد استفاده کنند نه به‌عنوان عامل حواس پرتی .

والدین و معلمان نیز با ارائه حمایت های آگاهانه و تدوین قوانین ومحدویت های هوشمندانه فضایی ایجاد نمایند که در آن تکنولوژی هوشمند با نیازهای واقعی فرد هم راستا باشد نه اینکه نیازهای کاذب را تقویت کند .

موفقیت در دنیای دیجیتال به معنای فراموشی تلاش و انگیزه نیست ،بلکه باید در کنار بهره برداری از فرصت ها ی این فضا ،به حفظ ارزش‌های واقعی زندگی ،مانند استقامت ،سخت کوشی و روابط انسانی اهمیت داده شود . دنیای دیجیتال یک ابزار است نه یک جایگزین برای زندگی واقعی و موفقیت در آن ، همواره باتوجه به هدف گذاری روشن، مدیریت زمان و حفظ انگیزه باید همراه باشد .

تکنیک های ایجاد تعادل در استفاده از فناوری عبارتند از:

۱-تعیین زمان مشخص برای استفاده از فناوری

۲-استفاده از فناوری به عنوان ابزاری برای رشد شخصی

۳-تنظیم زمان های بدون تکنولوژی (دی توکس تکنولوژی ) برای استفاده از دنیای واقعی .

۴-پرکردن زمان های بی فایده با فعالیت های مفید.

۵-تقویت مهارت های شخصی و یادگیری مستمر

۶-مشارکت در فعالیت های اجتماعی داوطلبانه

۷-ایجاد عادات سالم در استفاده از دنیای مجازی

۸-زمان بندی و مدیریت استفاده از فناوری

۹-،انتخاب محتوا و پلتفرم های مفید .

۱۰ -آگاهی از اثرات روانی و جسمی استفاده از فناوری

خانقاه زین الدین ماستری نطنز، محل دفن عبدالرزاق کاشانی(رفع یک ابهام تاریخی)

خانقاه زین الدین ماستری نطنز، محل دفن عبدالرزاق کاشانی(رفع یک ابهام تاریخی)

الف- اگر ده شخصیت برجسته از تاریخ و فرهنگ کاشان بخواهیم انتخاب کنیم بی گمان عبدالرزاق کاشانی در میان آنان است.[1] وی از تاثیرگذارترین عارفان سده هشتم هجری است که تاملات عرفانی و ی به و یژه در باره نظام عرفانی اسلام حتی در دوران کنونی نیز مورد توجه پژوهشگران است. یکی از ابهامات درباره وی محل دفن وی است. عبدالرحیم ضرابی در تاریخ کاشان مقبره وی را در نزدیکی دروازه ملک آباد ذکر می کند.( عبدالرحیم کلانتر ضرابی ، تاریخ کاشان، به کوشش ایرج افشار، تهران، امیرکبیر، دوم، 1341، ص277) در این حوالی در کوچه ای به نام عبدالرزاق قبرمانندی را در مقابل خانه ای نشان می دهند و آن را مقبره عبدالرزاق می گویند، چنانکه حسن نراقی هم به آن اشاره کرده است، غافل از این که قبر عبدالرزاق اصلا در کاشان نیست.

برخی نیز قول صاحب مجمل فصیحی را مبنا قرار داده و محل دفن وی را نزدیک مسجد جامع میدان کهنه کاشان می دانند، در این نوشته بر آنیم تا محل خانقاه و دفن وی را نشان داده و به ابهامات در این زمینه پاسخ بگوییم.

ب- بی گمان یکی از آثار ارزشمند دوره ایلخانی در ایران مجموعۀ باشکوه مسجد جامع و خانقاه و بقعه شیخ عبدالصمد نطنزی است که به انواع صنایع و هنرهای معماری این دوره آراسته است.[2]

در این مجموعه که توسط زین الدین ماستری خلیفه و نایب سعدالدین ساوجی و به یاری علی بن محمد نطنزی ساخته شده است انواع هنرهای معماری ایرانی از کتیبه های گچ بری با نقوش اسلیمی و انواع کاشی های زرین فام و معرق همراه با کتیبه های آجری و لعابدار به کار رفته است.(تصاویر1-6) گر چه این مجموعه با نام عبدالصمد علی بن اصفهانی نطنزی گره خورده است چنانکه بقعه اصلی بنا مدفن اوست، اما توجه به کتیبه های موجود در مجموعه نشان می دهد که خانقاهی که زین الدین ماستری بنا نموده است سالها بعد از مرگ شیخ عبدالصمد بنا شده است، حال سوال این است که این خانقاه برای چه کسی ساخته شده یا اینکه پیر و مرشد این خانقاه چه کسی بوده است؟

ج- خانقاه قرب مسجد جامع نطنز و خاکجای عبدالرزاق کاشی

در پاسخ باید گفت: از آنجا که عزالدین محمود کاشانی و عبدالرزاق کاشانی دو تن از بزرگان و نویسندگان تصوف از شاگردان عبدالصمد بوده اند، (عبدالرحمان جامی، نفحات الانس من حضرات القدس، تصحیح محمود عابدی، تهران، اطلاعات، 1375، ص481- 483) امکان اینکه این خانقاه محلی برای تعلیم و انزوای این دو عارف بوده است قوت می گیرد. قراینی که این ادعا را تایید می کند به این ترتیب است.

1- اینکه عبدالرزاق در نامه خود به علاءالدوله سمنانی تصریح می کند: «چون بعد از وفات شیخ الاسلام مولانا و شیخنا نور مله و الدین نطنزی، مرشدی که بر او دل قرار گیرد نمی یافت، هفت ماه در صحرایی که آبادانی نبود در خلوت نشست»(همان، 488) نشان می دهد که عبدارزاق تا وفات شیخ در نطنز نزد وی بوده است و حتی پس از وفات وی متوجه شیخ دیگری نبوده است. بنا بر این غرابتی ندارد که پس از آن نیز وی در این خانقاه مقام داشته باشد،

2- تاریخ ساخت خانقاه جدید توسط زین الدین ماستری 725 هجری است یعنی حدود ده سال بعد از وفات عبدالصمد زیرا بنای بقعه مزار عبدالصمد توسط ماستری در تاریخ 707 بنا شده است. بنابر این ساخت یا نو سازی خانقاه نمی توانسته برای شخص شیخ عبدالصمد باشد، در حالی که تاریخ 725 در اوج حیات عرفانی عبدالرزاق و عزالدین محمود بوده است، زیرا سالمرگ عزالدین 735 و عبدالرزاق736 هجری است.

3- و سرانجام اینکه احمد بن محمد فصیح صاحب مجمل فصيحي ضمن بيان وقايع سال 736 ه‍‌.ق كه به وفات عبدالرزاق كاشاني اشاره دارد، محل دفن عبدالرزاق را خانقاه زين‌الدين ماستري در داخل شهر و نزديك مسجد جامع ذكر مي‌كند.(احمد بن محمد فصیح خوافی، مجمل فصیحی، ج2، تهران، اساطیر، اول، 1386، ص915و916) بنابر این محل دفن عبدالرزاق کاشی همین خانقاه است که هم بانی آن ماستری بوده است و این امر نشان می دهد که وی تا پایان عمر با این مکان مربوط بوده است.

[1] - به نظر من به جز عبدالرزاق، شخصیت های ذیل می توانند جزو این ده نفر باشند؛ انوشیروان خالد کاشی، باباافضل مرقی، قطب راوندی، غیاث الدین جمشید، فیض کاشانی، مهدی نراقی، کمال الملک، سهراب سپهری و...

[2] - این مجموعۀ ارزشمند که در نزدیکی آتشکده ای از دوران ساسانی بنا شده است به طور عمده شامل چهار بخش است؛ 1- مسجد جامع که ساخت آن از سال 704 تا 709 به طول انجامیده است. 2- بقعۀ شیخ عبدالصمد، 3- ایوان و جلوخان خانقاه با تاریخ 716و717هجری و 4- مناره ای که تاریخ اتمام آن 725هجری است. (نگاه کنید به؛ حسن نراقی، آثار تاریخی کاشان و نطنز، تهران، انجمن آثار ومفاخر فرهنگی، اول،1374، ص 276-286)

الله بش اوغلان

در جستجوی الله بش اوغلان

اندامی قوی چشمانی آبی و نافذ و متفاوت داشت و بیشتر شبیه آلمانی ها و خارجی ها بود . همیشه با خودش خورجینی بدوش بود ، شاید بخاطر چهره اش بچه ها و جوانان دهه ۱۳۵۰ به او مشکوک بودند. من گدا هاو درویش های زیادی دیده بودم بیشتر گدا ها از آهنگران برای تکدی می آمدند برخی هم ترک زبان بودند و بایده های بزرگی داشتند که خودشان به آن پیاله یا پیلا می گفتند که وارد خانه ها می شدند و می گفتند : باجه بو پیلانه دلدور . واقعا مسخره بود باید بزرگ را پیاله می گفتند و مادران سخاوتمند هم پیاله های آنها را پر می کردند . عمو حسین یکبار ازش پرسید الله بش اوغلان سن هارا اوشاقه یای ؟

در جواب گفت :

غم یمه ،غم یمه جان گزن

غم یمه ،غم یمه چون جان دلم

و گاهی هم می گفت :

کپک لر قاپوری وای بر دلنچی

کپک لر قاپوری وای بر گزنچی

الله بش اوغلان بنظرم ترک نبود گرچه ترکی حرف می زند و گفته می شداز کمیجان می آیدولی هیچ کس دقیقا نمی دانست کجایی هست ، معمولا هرهفته او در کودزر دیده می شد ،گرچه مثل سایر گداها وارد خانه ها نمی شد وشاید بیشتر بدنبال عتیقه بود . ما نمی دانستیم به کجا می رود و مهمتر از همه از کجا می آید. در کوچه ها می گشت و در خورجین اش هرچه بود به احد الناسی نشان نمی داد .

جوانان که حس و هوشیاری بیشتری از ما بچه خرده های دهه ۱۳۵۰ داشتند او را مواد فروش می دانستند ،برخی نیز او را جاسوس می دانستند ،برخی نیز می گفتند عتیقه می خرد ،سابقا جاسوسی در منطقه بوده‌است و بعدها با خودم گفتم شاید جاسوس آلمانی ها یا از بقایای آنهایا روس‌ها بوده است . بعدها من در سال ۱۳۵۲برای ادامه تحصیلات به اراک و تهران آمدیم و دیگر او را ندیدیم . نمی دانم چه بر سرش آمد در راه یا جاده مرد یا درحوالی آشتیان که شنیده بودم از آنطرف ها می آمد از بین رفت. خلاصه معمای الله بش اوغلان هنوز هم ذهن مرا به خودش مشغول کرده که کی بوده و چکاره بوده و آخرش چی شده .